پاییز بی خیالی ...
برگها لگد کوب لذت شنیدن خش خش ها
پرسه زدنها در عمق تفکرات بی هنجار
سیگارهای نم کشیده و آه کشیدنها و
باز باران با ترانه ...
هیچکس مثل تو مزه پاییز را به من نچشاند ...
برگها لگد کوب لذت شنیدن خش خش ها
پرسه زدنها در عمق تفکرات بی هنجار
سیگارهای نم کشیده و آه کشیدنها و
باز باران با ترانه ...
هیچکس مثل تو مزه پاییز را به من نچشاند ...
در هم تنیده در اوج برهنگی ها
و لمس بی نظیر خیز و خمها
و نور در اغوش گرفته در وهم ناله های نفس گیرت ...
گاه چنان به جنون نزدیک می شوم از دوری این لذت نا تمام
که سرم به هوس هم بستری ات سودای درهمریختگی دارد
انگار جای نبودنت را بودن هیچ کس پر نمی کند
همت کن رفیق ...
خواستن ِ من کجا و برگشتن تو ...
اينها كه نمي خواني را مي خوانند
چه بخواني چه نخواني
سخت مي نويسم
و آنقدر سخت مي نويسم كه اگر دير بخواني نمي فهمي
قدر يك بوسه در التهاب خلوتگاه
مي ارزد به انهدام نفسهاي بي احساس
نه سكوت به قدر لذت ديدار مي ماند
و نه فرياد به اوج لذت ارضا ...
اگر آغوش ، آغوش تو باشد ...
صبح سرد برف نو زده در بهت چشمهای خواب آلود و
لمس سرد دانه های باکره برف ...
سیگار شکم پر کن سر گیجه گیها
و چای داغ وا مانده در پیکر یخ بسته
و سوز تیز خراشنده بر برهنگی هایم را
به لطف برف هیجان انگیز یک صبح آبان پاییزی
لذت بی اختیار بود و هوس داغ سرگشتگی ...
دلمان خوش باد به همین سادگی ها ...
سنگین است نگاه منتظرانی که خبر از بی خبری ات می گیرند
که می دانند نمی دانم
و می دانم که می دانند نمی دانم
و باز می پرسند و باز جوابم یکی است :
می آید ...
نترس
تا هر وقت دلت خواست آنجا بمان
من سرگرمشان می کنم ...
در هم می کشم آغوش سرد نیازت را
و نیم نگاهی به چشمان بسته و لبخند رضایتت ...
باور دارم این حس گرم مردانگی است
نه وسوسه مبهم بی اراده زنانگی ...
نترس
تقدير مال ماست
تقدير تنها چاره ما بيچاره هاست
كه تو اختيار را مطلق خويش مي داني و
انصاف هم كه گمراهي است ...
بوي هضيان گرفته است نجواهاي بي قراري
به هر بهانه كه عقلت خواست دچار را چاره اي
نياز هم اگر طاقت ماندن ندارد بساط عزيمت آسان است
قانونت عجب به تجربه صد قبيله تكميل است
جرم از ماست ...
نه به عقل راست قامتيم و نه به دل مومن ....
خیابان به خیابان در ریزش اشکهای آسمان ...
قدم به قدم در یورش افکار در هم ریخته و
حس خوب بی خیالی ...
گاهی فکر کردن و دور ریختن
گاهی سرما
اندکی از زیر چتر بیرون دویدن و سرک کشیدن
انگار زندگی گاهی آنقدر ساده می شود
مثل هوس نوشیدن چای پس از سیگار نم کشیده در باران
مثل زیبایی خروش آب در جوی خیابان و بوی فاضلاب
مثل حس هم قدمی با سایه ای خیالی
مثل چشمهای بسته و خواب ایستاده در شلوغی ازدحام پیاده رو
و گاهی مثل هم آغوشی من و تو از عادت روزمرگی ....
چه آدمها که آمدند
چه رفیقانه ماندند
و دشمنانه رفتند ...
نمی پرسم از موریانه ها در مهمانی میز چوبی دست ساز پدرم
نمی خواهم از حال و روز پسر همسایه بدانم
بیچاره عاشق بود ... اگر امروز اعتیادش را به رخش می کشند
نمی ترسم از شبهای بی ستاره و نعره های مستانه ...
کابوس قبرستان هم این روزها حالی می دهد به تن تعفن گرفته ام
بی فکر و خیال ...
عین قاصدک بی بخار در جریان مبهم باد ، سرگردان
فقط من و اراده باد ...
شاید روزی دستی به خواهش آرزویی خام دستگیرم کند
پیغامبر مجنونی باشم ....
باران می بارد ....
خیس می شوم ...
و انتهای این خیابان هنوز انتظار خشک است ...
هنوز نگاهم را باز می گذارم ...
هنوز هم خیس شدن زیباست ...
یادش به خیر !!!
هم آغوشیه من و تو و باران
....
هنوز آغوش من گرم است ....
هنوز باران می بارد ...
و هنوز هم که هنوز است
جای تو خالی است ....
رنج نامه روزگارم را فکر کثیفم رقم می زند
به هرز نامه ات اسمم را اضافه کن
که دلم امشب می خواهدت ...
بیا امشب هم از افکار کثیفم بنوشیم و به هرزگی شبی را رقم زنیم ...
بیا دل به دریای مستی زده و دو سه جرعه معاشقه کنیم
که لب تشنه به کام لعلت گرفتارم از پس این هوسهای وقت و بی وقت
که دلم امشب می خواهدت ...
مصمم به اصرار نیاز درهم با تو بودنم
خواه به تصمیمم باش
خواه به نفرینم
اختیارت را با کمال میل ملتمسم