باران ...


تکرار خوابهای شبانه

به هجوم هیجان همبستری با هرزه ای سفید پوش

در التهاب حسرت آغوش معشوقه ای به تاراج رفته ....

شاید این باران رویاهایم را بشوید امشب

شاید ....


هدیه ...


شاید باورتان نشود ... اما

عطری دارم که هرچه می زنم تمام نمی شود

انگار بعضی هدیه ها همیشگی اند

حتی بعد از سالها به هم خوردن یک رابطه ...


هوس ...


بهانه هم نمی خواهد اگر

هنوز حسی میان شیرینی لبهایت جاری است

من منتظرم ....


خیرگی ...


میان نگاهای هرزه من و

فاحشه گریهای این پیراهنی که پوشیده ای

فقط شرم است که می تواند میانه ما را به هم زند ...


روزمرگی 4


زیر چشمی نگاه میکنم

حواسم هست

حواسم به شما هست

حواسم هست عجله دارید ... می دوید ...

حواسم هست دیرتان شده

از صبح تا شب ... همیشه دیر است

برای رسیدن ... خوردن ... خوابیدن

حواسم هست وقتی نیست

زمان حال مرده است ....

پیر مردی می گفت آینده مال شماست

من می گفتم گذشته ها گذشته ...

آه ....

من درد دارم

در من حسرتی دارد میان استخوانهایم تیر می کشد

مثل خنجری فرو رفته در آرزوهایم دارد جانم را به لبم می رساند

من درد دارم

من در میان دویدنهای شما دارم حرص می خورم ... حسرت می خورم

من در گذشته ام

من مال خیلی سال پیش ... مال چند نسل قبل ترم

انگار که در این هیاهوی سرعت مرده ام

من درد دارم

من خیلی ها را پشت این سالها جا گذاشته ام ... گم کرده ام

من دارم می گردم

من دارم می بینم

لطفا وقتی می دوید ... سرتان بالا باشد

شاید پیدایتان کردم ...