نه رفتنت به آدمیزاد بود و نه برگشتنت ...
سنگین است نگاه منتظرانی که خبر از بی خبری ات می گیرند
که می دانند نمی دانم
و می دانم که می دانند نمی دانم
و باز می پرسند و باز جوابم یکی است :
می آید ...
نترس
تا هر وقت دلت خواست آنجا بمان
من سرگرمشان می کنم ...
+ نوشته شده در ساعت ۱۰ ب.ظ توسط سلمان ...
اينها كه مي خواني من نيستم....