چه آدمها که آمدند

چه رفیقانه ماندند

و دشمنانه رفتند ...

نمی پرسم از موریانه ها در مهمانی میز چوبی دست ساز پدرم

نمی خواهم از حال و روز پسر همسایه بدانم

بیچاره عاشق بود ... اگر امروز اعتیادش را به رخش می کشند

نمی ترسم از شبهای بی ستاره و نعره های مستانه ...

کابوس قبرستان هم این روزها حالی می دهد به تن تعفن گرفته ام

بی فکر و خیال ...

عین قاصدک بی بخار در جریان مبهم باد ، سرگردان

فقط من و اراده باد ...

شاید روزی دستی به خواهش آرزویی خام دستگیرم کند

پیغامبر مجنونی باشم ....