قاصدک ...
چه آدمها که آمدند
چه رفیقانه ماندند
و دشمنانه رفتند ...
نمی پرسم از موریانه ها در مهمانی میز چوبی دست ساز پدرم
نمی خواهم از حال و روز پسر همسایه بدانم
بیچاره عاشق بود ... اگر امروز اعتیادش را به رخش می کشند
نمی ترسم از شبهای بی ستاره و نعره های مستانه ...
کابوس قبرستان هم این روزها حالی می دهد به تن تعفن گرفته ام
بی فکر و خیال ...
عین قاصدک بی بخار در جریان مبهم باد ، سرگردان
فقط من و اراده باد ...
شاید روزی دستی به خواهش آرزویی خام دستگیرم کند
پیغامبر مجنونی باشم ....
+ نوشته شده در ساعت ۱۰ ب.ظ توسط سلمان ...
اينها كه مي خواني من نيستم....