بی خوابی ....
سکوت بود و همه شهر در اوج خودخواهی
همه به خواب خموش و منی چو بوف بد آواز
یکی سراغ ز رویای دیشبی دارد
یکی خمیده به آغوش دیگری در ناز
و من به چشم خرابم هزار مرتبه گفتم :
ببند پلک پلیدی ... بخواب وقت نماز
هوای صحبت معبود خویش گر داری
بیار جام شرابی به نیت خاری
که هر که خار فکندش چنین زمین گیری
نظر نماید و از لطف خویش دلداری ...
+ نوشته شده در ساعت ۱ ق.ظ توسط سلمان ...
اينها كه مي خواني من نيستم....