سکوت بود و همه شهر در اوج خودخواهی

همه به خواب خموش و منی چو بوف بد آواز

یکی سراغ ز رویای دیشبی دارد

یکی خمیده به آغوش دیگری در ناز

و من به چشم خرابم هزار مرتبه گفتم :

ببند پلک پلیدی ... بخواب وقت نماز

هوای صحبت معبود خویش گر داری

بیار جام شرابی به نیت خاری

که هر که خار فکندش چنین زمین گیری

نظر نماید و از لطف خویش دلداری ...