سيلي خورده از دست روزگار و سرخ چهره شديم و به جرم مستي بازداشتمان كردند و نپرسيدند كه اگر مستي چگونه است كه صورت مي مالي و آه مي كشي و نامش را بد مستي گذاشتند و هي كوفتند بر پشت ما زبانهاي شلاقانه شان و هوش از سرمان پريد و به خود آمده از درد در گوشه خيابان رها شده در جوي .....
 
نفهمیدنمان و نفهمیدیمشان و بر سرمان آوردند و نوش جانمان ...