روزمرگی 3
در سکوت ترسناک شبی بارانی
میان خیابان خلوت پیاده رویهای همیشگی
رهگذری بودم به خیالاتی شیرین ...
در همهمه این چرندیات با صدایی از پشت سطل آشغال همیشه بد بو
پسرکی تا کمر در آن فرو رفته بود
نا خود آگاه محو جستجوی اکتشافانه او بودم که سرش را بیرون کرد
نگاهمان به هم خیره ... او از تعجب و من از کنجکاوی
انگار طوری نگاهش کرده باشم شرمنده بیرون آمد
گاری کوچکش با گونی چرک آلود و چرخهای لق لق کنان همسفرم شد
نمی دانم چه مرگم بود
مدام نگاهش می کردم و هر بار که خیره به هم می شدیم چیزی مثل شرم نگاهش را از من می ربود
کم کم نگاه او به خشم نزدیک تر می شد و نگاه من به نمی دانم چی .
نگاهمان سکوت بود که به جسارت پسرک شکست :
- " ساعت چنده ؟ "
و من انگاردخترکی زیبا رو با چنان عشوه ای از من پرسیده باشد ، دست و پا گم کرده از این جیب به آن جیب
نفسم بند آمده بود و نمی دانستم چه بگویم .
وقتی ساعت نداری زمان را گم می کنی ... گم می شوی ... هول می شوی .
- " حدود 12 "
- " 12 ؟ "
- " نه 11 و اینا باید باشه "
- " جدید ؟ "
کپ می کنم .
تمام ذهنم را ورق می زنم ... مرور می کنم ... هیچ
مگر نه اینکه این روزها همه چیز جدید شده است ، اصلا مگر نه اینکه همه چیز جدیدش خوب است
یعنی قدیمیها بد بود ... اصلا ساعت قدیم خوب نبود که جدید شد یعنی زمان را بد نشان می داد ...
مثل الاغ در گل وامانده
سرم را پایین انداختم
گفتم : " نمی دانم " !!!!
و رفتم ... نه در رفتم ....
چقدر این روزها سوالهای همه سخت شده است
یا نمی دانم های من زیاد .....
اينها كه مي خواني من نيستم....