در من پیر مردی است با مو های جو گندمی پر پشت و فرفری

سیبیلی تابیده و شلواری دم پا گشاد

سالهاست مستاجر اندرونی است

تقریبا از همان اوایل که اینجا را ساختم

با هم اُخت شده ایم به روزمرگیهای بیرونی من و اندرونی تکراری او

گاهی خستگیهایم را با او می نیشنم سیگار می کنم دود می کنیم

گاهی دلتنگیهایش را برایم چایی می کند می نوشیم

گاهی پایش درد می گیرد قندش بالا می رود قلبش می گیرد ... برش می دارم می برم همین حوالی

میان شلوغی های شهر دنبال طبیب ... اما کجا ... نمی دانم و سالهاست نمی دانم و هر بار که بیرون

می رویم دوری می زنیم آرام که می شود بر می گردیم ... می خوابیم حتی حرف هم نمی زنیم ....

نه شکایتی دارد و نه شکایتی دارم و اینگونه می گذرد ...

این موقعها که شما ها سرتان جای دیگر گرم است من با پیر مرد درونم خلوت کرده ام ...

کتاب می خوانم ....

دارد صدایم می کند ... باید بروم .... چایی سرد می شود