مبهوت خيابان گردي خويش بودم و به ناچار گذرگاه اجباري ، ديدمت ....
 
دست و پايم گم شد ودلم هُری ریخت ...

خم شدم تا جمش كنم و تو آنچنان سر به اوج برده و محو در آغوش نگاههاي بي شرم چشمهاي هرزه نگار .... لگد كوبش كردي و شكست ....

رفته اي و من مانده ام و اين تنگ بشكسته و ماهي مرده ....