دل من و تو ...
مبهوت خيابان گردي خويش بودم و به ناچار گذرگاه اجباري ، ديدمت ....
دست و پايم گم شد ودلم هُری ریخت ...
خم شدم تا جمش كنم و تو آنچنان سر به اوج برده و محو در آغوش نگاههاي بي شرم چشمهاي هرزه نگار .... لگد كوبش كردي و شكست ....
رفته اي و من مانده ام و اين تنگ بشكسته و ماهي مرده ....
+ نوشته شده در ساعت ۱۰ ب.ظ توسط سلمان ...
اينها كه مي خواني من نيستم....