پشت هزار توی تاریخ هم که نشسته باشی

تازه ای

زلال

مثل نور از شکاف ابر سیاه می تابی

....

گفتند مصیبت و گفت زیبایی

و این فکر بهت زده از عشق بازیت را نه ادراک حقیرم می فهمد و نه انصاف عاقلم

مانده ام متحیر

نه من توان بازبینی قصه ات را دارم و نه تو حوصله تعریف

فقط بگذار ذره ذره تاب بیاورم از درک حقیقت رنجهایت

شاید بفهمم : هیهات منا الذله