به ضرب و زور هوسهاي بي گاهم

قلم در دست مي رقصد و اينبار مي نويسم باز :

كجاي مذهب انصاف نوشته اند دريغ ؟

كجاي برگ برگ خاطرات نوشته اند فراق ؟

نه من به طاقت مرگ نزديكم و نه تو به راحت صبر

 كه هر دو بي جان و ملول در رخوت مستي

در آغوش گرم محبتمان به لحظه هاي بي هم بودن فكوريم

درد بيشتر از اين نيست ...

مصيبت زده ايم چون ايل به تاراج رفته در بيابان دور .....