X
تبلیغات
حرفهایی از جنس درون
نظرت برای خودت .... فقط بخوان و برو

من دقیقا میان همین چاردیواری تنم

میان همین افکار پژمرده

همین روزمرگیهای بیهودگی

محبوسم ....

لا اقل قفل در خود فروماندنم را بگشایید ....


+ نوشته شده در  ساعت 0 قبل از ظهر  توسط سلمان ... | 

باران که می آید

تازه می شود

خاطراتت .... بودنت

اما ...

ای کاش نمی آمدی

این طرفها که هستی آرام ندارم ...


+ نوشته شده در  ساعت 0 قبل از ظهر  توسط سلمان ... | 

بهار یعنی آغاز

یعنی دوباره

بهار یعنی نو شدن ...

یعنی بیا دوباره از نو شروع کنیم

شاید اینبار شد ...


+ نوشته شده در  ساعت 0 قبل از ظهر  توسط سلمان ... | 

داستان تکراری باران و  اغتشاش درونیات

و باز همهمه آوازی که مدام به سیاهی این شب نمناک

سرود وسوسه ای از یاد رفته را می خواند


امشب از عمر مرا با تو هزاران سوداست


+ نوشته شده در  ساعت 0 قبل از ظهر  توسط سلمان ... | 

آه از هم آغوشی سرد تکرارها

از حرارت این آه فرو خفته و

از شرارت خاطراتی گرم

به  هجوم بی گاه شبانه و

باز تویی که کابوس خوابهای طلایی منی ....


+ نوشته شده در  ساعت 0 قبل از ظهر  توسط سلمان ... | 

گفتند زیبا شده ای

خواستم ببینمت

دل نگذاشت ....

خوش به حال چشمهایشان

من را به قدر همین دل آب کنکانشان بس

آنها چه می دانند ؟؟؟

در من همیشه زیبایی ....


+ نوشته شده در  ساعت 0 قبل از ظهر  توسط سلمان ... | 

آه از هوس

آه ...

از دست آن نگاه برهنه ات

که دارد تنم را خراش می دهد و

بوسیدن این تلخ ترین شیرینی لبهای هوس انگیزت ....

گفته بودم این رژ لب که می زنی تلخ است ....


+ نوشته شده در  ساعت 0 قبل از ظهر  توسط سلمان ... | 

زندگی دقیقا اتفاقی است

اتفاقاتی معمولی

مثل همین اتفاقاتی که مرا میان این ایستگاه نشانده ...

ترن به ترن می رود و

تو در هیچکدام نیستی ...


+ نوشته شده در  ساعت 0 قبل از ظهر  توسط سلمان ... | 

یکی دو بیت شعر بی قافیه می خواهم

از بس نظم این مثنویِ به تقدیر من نزدیک دارد حالم را به هم می زند

آخ ...

دلم شاملو می خواهد

شعر می خواهد

سخت ... سنگین ...

مثل نگاه بی خاصیت تو

سرد و مبهم و خواستنی


+ نوشته شده در  ساعت 0 قبل از ظهر  توسط سلمان ... | 

در خلوتم با هیچکسی هایم سر گرمم

اینطوری بهتر است

لااقل آسیبی به کسی نمی رسد ....


+ نوشته شده در  ساعت 0 قبل از ظهر  توسط سلمان ... | 


آخ که دلم می خواهد

دلتنگی هایم را فریاد کنم

دغ و دلیهایم را بر سرت آوار

اما کجا پیدایت کنم ؟ ...

نمی دانم


+ نوشته شده در  ساعت 0 قبل از ظهر  توسط سلمان ... | 

آیا کسی هست ؟

همین دو سه ساعت بی خیالی اش را به من اجاره دهد

کمی قدم بزنیم

آخر اینجا باران دارد غوغا می کند .....


+ نوشته شده در  ساعت 0 قبل از ظهر  توسط سلمان ... | 

خسته ام کرده است گورکنی هر شبانه

در این قبرستانِ به تدفین من عادت کرده

آه ....

لعنت به این مُردنهای تکراری

زنده شدنهای اجباری

میان بستر تنهایی 


+ نوشته شده در  ساعت 0 قبل از ظهر  توسط سلمان ... | 

زیاد تقلا می کنی

ماهی قرمز کوچک آرزوهای من

داری لیز می خوری از دستم

هواسم هست تُنگ کوچک دنیای درونم تَنگ است

اما امن است ...

داری لیز می خوری بیچاره .... هواست هست


+ نوشته شده در  ساعت 0 قبل از ظهر  توسط سلمان ... | 

تکرار خوابهای شبانه

به هجوم هیجان همبستری با هرزه ای سفید پوش

در التهاب حسرت آغوش معشوقه ای به تاراج رفته ....

شاید این باران رویاهایم را بشوید امشب

شاید ....


+ نوشته شده در  ساعت 0 قبل از ظهر  توسط سلمان ... | 

شاید باورتان نشود ... اما

عطری دارم که هرچه می زنم تمام نمی شود

انگار بعضی هدیه ها همیشگی اند

حتی بعد از سالها به هم خوردن یک رابطه ...


+ نوشته شده در  ساعت 0 قبل از ظهر  توسط سلمان ... | 

بهانه هم نمی خواهد اگر

هنوز حسی میان شیرینی لبهایت جاری است

من منتظرم ....


+ نوشته شده در  ساعت 0 قبل از ظهر  توسط سلمان ... | 

میان نگاهای هرزه من و

فاحشه گریهای این پیراهنی که پوشیده ای

فقط شرم است که می تواند میانه ما را به هم زند ...


+ نوشته شده در  ساعت 0 قبل از ظهر  توسط سلمان ... | 

زیر چشمی نگاه میکنم

حواسم هست

حواسم به شما هست

حواسم هست عجله دارید ... می دوید ...

حواسم هست دیرتان شده

از صبح تا شب ... همیشه دیر است

برای رسیدن ... خوردن ... خوابیدن

حواسم هست وقتی نیست

زمان حال مرده است ....

پیر مردی می گفت آینده مال شماست

من می گفتم گذشته ها گذشته ...

آه ....

من درد دارم

در من حسرتی دارد میان استخوانهایم تیر می کشد

مثل خنجری فرو رفته در آرزوهایم دارد جانم را به لبم می رساند

من درد دارم

من در میان دویدنهای شما دارم حرص می خورم ... حسرت می خورم

من در گذشته ام

من مال خیلی سال پیش ... مال چند نسل قبل ترم

انگار که در این هیاهوی سرعت مرده ام

من درد دارم

من خیلی ها را پشت این سالها جا گذاشته ام ... گم کرده ام

من دارم می گردم

من دارم می بینم

لطفا وقتی می دوید ... سرتان بالا باشد

شاید پیدایتان کردم ...


+ نوشته شده در  ساعت 0 قبل از ظهر  توسط سلمان ... | 

در سکوت ترسناک شبی بارانی

میان خیابان خلوت پیاده رویهای همیشگی

رهگذری بودم به خیالاتی شیرین ...

در همهمه این چرندیات با صدایی از پشت سطل آشغال همیشه بد بو

پسرکی تا کمر در آن فرو رفته بود

نا خود آگاه محو جستجوی اکتشافانه او بودم که سرش را بیرون کرد

نگاهمان به هم خیره ... او از تعجب و من از کنجکاوی

انگار طوری نگاهش کرده باشم شرمنده بیرون آمد

گاری کوچکش با گونی چرک آلود و چرخهای لق لق کنان همسفرم شد

نمی دانم چه مرگم بود

مدام نگاهش می کردم و هر بار که خیره به هم می شدیم چیزی مثل شرم نگاهش را از من می ربود

کم کم نگاه او به خشم نزدیک تر می شد و نگاه من به نمی دانم چی .

نگاهمان سکوت بود که به جسارت پسرک شکست :

- " ساعت چنده ؟ "

و من انگاردخترکی زیبا رو با چنان عشوه ای از من پرسیده باشد ، دست و پا گم کرده از این جیب به آن جیب

نفسم بند آمده بود و نمی دانستم چه بگویم .

وقتی ساعت نداری زمان را گم می کنی ... گم می شوی ... هول می شوی .

- " حدود 12 "

- " 12  ؟ "

- " نه 11 و اینا باید باشه "

- " جدید ؟ "

کپ می کنم .

تمام ذهنم را ورق می زنم ... مرور می کنم ... هیچ

مگر نه اینکه این روزها همه چیز جدید شده است ، اصلا مگر نه اینکه همه چیز جدیدش خوب است

یعنی قدیمیها بد بود ... اصلا ساعت قدیم خوب نبود که جدید شد یعنی زمان را بد نشان می داد ...

مثل الاغ در گل وامانده

سرم را پایین انداختم

گفتم :  " نمی دانم " !!!!

و رفتم ... نه در رفتم ....

چقدر این روزها سوالهای همه سخت شده است

یا نمی دانم های من زیاد .....


+ نوشته شده در  ساعت 0 قبل از ظهر  توسط سلمان ... | 

در من پیر مردی است با مو های جو گندمی پر پشت و فرفری

سیبیلی تابیده و شلواری دم پا گشاد

سالهاست مستاجر اندرونی است

تقریبا از همان اوایل که اینجا را ساختم

با هم اُخت شده ایم به روزمرگیهای بیرونی من و اندرونی تکراری او

گاهی خستگیهایم را با او می نیشنم سیگار می کنم دود می کنیم

گاهی دلتنگیهایش را برایم چایی می کند می نوشیم

گاهی پایش درد می گیرد قندش بالا می رود قلبش می گیرد ... برش می دارم می برم همین حوالی

میان شلوغی های شهر دنبال طبیب ... اما کجا ... نمی دانم و سالهاست نمی دانم و هر بار که بیرون

می رویم دوری می زنیم آرام که می شود بر می گردیم ... می خوابیم حتی حرف هم نمی زنیم ....

نه شکایتی دارد و نه شکایتی دارم و اینگونه می گذرد ...

این موقعها که شما ها سرتان جای دیگر گرم است من با پیر مرد درونم خلوت کرده ام ...

کتاب می خوانم ....

دارد صدایم می کند ... باید بروم .... چایی سرد می شود


+ نوشته شده در  ساعت 0 قبل از ظهر  توسط سلمان ... | 

مثل خورشید و عادت روزمرگیش

بی احساس از خواب بیدار می شوم

بی احساس می روم ... می آیم ... می خوابم

بی فایده ترین روزهای عمرم را صرف بودن بی گلایه می کنم

غُر نمی زنم ... تکرار می کنم

کتابهای خوانده شده ام را ورق می زنم شاید جایی را از قلم انداخته باشم اما

فکر نمی کردم حفظشان کرده باشم .... چه حافظه بی فایده پری ...

چه روزگار بی خودی

راستی شما ها که هر روز همسفر تکراریه روزهای منید هم چنینید ؟

بیچاره این ثانیه ها ... ساعتها

چه حوصله ای ازشان سر می رود ...

بیچاره ما .... بیچاره من


+ نوشته شده در  ساعت 0 قبل از ظهر  توسط سلمان ... | 

در من کسی مُرد ...

دفنش می کنم میان خاطراتش

می اندازمش دور

می روم دنبال خودم ...

سالهاست خودم را گم کرده ام ....


+ نوشته شده در  ساعت 0 قبل از ظهر  توسط سلمان ... | 

نیمه شبی سوت و کور

در خلوت کوچه های غمگین

فرو رفته در خاطراتی دور

حس مدهوش آغوشی گرم

بوسه ای نرم ...

دست و پا گم کرده ... زمین نزدیک می شود

سرم می خورد به جدول

درد می گیرد

فحش می دهم


+ نوشته شده در  ساعت 0 قبل از ظهر  توسط سلمان ... | 

نمی دانم کِی می خواهی این نبودنهایت را جبران کنی ...

باور کن

همین حالا هم که بیایی دیر است ....


+ نوشته شده در  ساعت 0 قبل از ظهر  توسط سلمان ... | 

در خودم با تو حرف می زنم و

خیال می کنم می شنوی

حواسم نیست ...

گوش تو به این حرفها بدهکار نیست ...


+ نوشته شده در  ساعت 0 قبل از ظهر  توسط سلمان ... | 

سرم را گرم کرده اند بیهودگی ها ...

حواسم را پرت کن

کاری بکن

دلم این روزها چیزی می خواهد

چیزی مثل یک شب وحشی

یک خواب دو نفره

در یک تخت یکنفره ....


+ نوشته شده در  ساعت 0 قبل از ظهر  توسط سلمان ... | 

در این کشاکش وسوسه ها و

انگیزش آغوشی گرم ...

جز همین نبودنت ...

من ماندم و بسیار سیگارهای نکشیده ...


+ نوشته شده در  ساعت 0 قبل از ظهر  توسط سلمان ... | 

دلم برای عیاشی های مردانه ام تنگ است

بیا به خوش خوشانک این بطالتها

زن هوسهایم باش ....

گهگاهی باش ....


+ نوشته شده در  ساعت 0 قبل از ظهر  توسط سلمان ... | 

حالی است

این حس بی قراری و

تنهاییِِ ماسیده به دیوار ....

سرم درد می کند از

بارداری ذهن ....

+ نوشته شده در  ساعت 0 قبل از ظهر  توسط سلمان ... |