![]() |
![]() |
|
| درد دلی با وجدان |
|
به کجای این آیین بی انصافی وابسته ام به قاموس کدامین خدایگان مومن به ناز کدامین فرشته در خیال و به کدامین گناه در عذاب که بهشت و دوزخ پیموده در تکاپوی ارشاد هم نسلهای بی مرام ریش سفید قبیله تان باشم رهایم کنید به این مسلخ بی مهریتان ...
پ.ن :گره کور خوردم .... ناخن هم ندارم .... چی کار کنم ؟؟؟؟
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دهم آذر 1388ساعت 9:30 توسط سلمان شجاعی زند |
|
|
من دستچین خاطره هایت به رنگ عشق یا دست بسته به رنجت به نام یار مضمون حال درهم من جز بهانه نیست ... کوتاه می شود این نامه های بی آغاز با آیه های مبهم چشمهای بی آواز
پ.ن : ببخشید یه چند روزی نبودم و شما حسابی شرمندم کردین یه اتفاقی برام داره میفته که حال و روز خیلی درستی ندارم ... فرصت بدید تا ببینم چی میشه مطلبی که نوشتم یه ذره سخته اگه کسی نفهمید من در خدمتم حتما میام بهتون سر می زنم ... دیر یا زود ... پس منتظرم باشید لطفا کاش همه اونایی که میان اینجا حتی در حد یک گل برام نظر بذارن تا فرصت جبران محبتشون رو داشته باشم ... پس خواهش می کنم این زحمت رو بکشید ... همه در ضمن همه مطالب از خودمه ... لطفا دیگه نپرسید !!!! محبتتان سرشار تر باد بر بی مهری من ... خیلی مخلصیم
|
|
+ نوشته شده در
جمعه ششم آذر 1388ساعت 10:52 توسط سلمان شجاعی زند |
|
|
برگشتم تا اثبات کنم : مرگ پایان کبوتر نیست زندگی زیبا نیست گل امید که در باغچه می کاریمش از برای دل بیمار و سر شیدا نیست عشق ... جز دیدن یک یار در احوال پریشانی نیست زندگی زیبا نیست انتظار و همهْ آنچه در آن می یابیم جز به بی تابی یک چشم و دل رعنا نیست زندگی توخالی است زندگی زیبا نیست چه کسی بود که گفت : تا شقایق هست زندگی پوشالی است
پ . ن : برگشتم .... واسه همه اونایی که بهم گفتن برگرد نپرسید چرا رفتم ... چرا برگشتم ؟ فقط تحملم کنید ..... ممنون .... واسه کامنتای مهربونتون
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و نهم آبان 1388ساعت 14:32 توسط سلمان شجاعی زند |
|
|
تا اطلاع ثانوی سلمان مُرد
پ.ن: ببخشید اگه اینقدر بی هوا مُردم از همه دوستانی که این مدت با مزخرفات من چشمای قشنگشون رو ضعیف کردند ...ممنونم از همه دوستانی که با نظرای مهربونشون منو امیدوار کردن .... ممنونم از همه دوستانی که اومدن چون به بودنشون نیاز داشتم ... ممنونم از همه دوستانی که با وبلاگای معرکشون منو هوایی کردن ... ممنونم از همه دوستانی که براشون چرندیات نوشتم و نخوندن ... ممنونم از همه دوستانی که دوسشون داشتم ولی نفهمیدن ... ممنونم از همه دوستانی که به دوستیشون نیاز داشتم و از من دریغ نکردن ... ممنونم از همه دوستانی که با انتظار خوندن مطالبشون منو کم صبر کردن ... ممنونم از همه دوستانی که به من فکر کردن ... عاشق بودن ... آدم بودن رو آموختن ... ممنونم از همه دوستانی که با آهنگهای رو وبلاگشون منو دیوونه کردن ... ممنونم از همه ممنونم از خدا ممنونم که قلم را آفرید ... به من نوشتن آموخت ... ایمیلم هست هر چند به مُرده ایمیل زدن شگون نداره از من ناراحت نشین ... رفتنم دلیل محکمتری از ماندنم داشت ... رفتم تا انتظار آمدن کسی را نداشته باشم یا حق و به امید دیدار .... |
|
+ نوشته شده در
جمعه یکم آبان 1388ساعت 18:44 توسط سلمان شجاعی زند |
|
|
محنت از این بیش ... که در بر باشی و افسانه باشی ...
پ.ن : واسه اونی که دلم می خواد بخونه ولی نمی خونه ... نمی دونه |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 10:59 توسط سلمان شجاعی زند |
|
|
ساعت را ببین نه به من رحم می کند ..... نه به تو بیا ....... درنگ نکن این عمر من است که فدای ثانیه هایت می شود ...
پ.ن: گیر ندین دوستان ... حال من خراب تر از آن است که عاقل باشم
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 23:9 توسط سلمان شجاعی زند |
|
|
اینجا شراب خانه لیلی مقدس است مستی که اینچنین قدحش را به باد داد سرتاسر ضمیر مرا گل فشانده است رسم است شیوه عاشق کشی در این دیار لیکن برای حضرت لیلی مقدس است ...
پ.ن:به کدامین لیلی چنین گرفتارم .... نمی دانم |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 17:51 توسط سلمان شجاعی زند |
|
|
خسته تر می شوم هر روز پیر تر وقتی اعتمادتان را سست تر می بینم کاش نمی فهمیدم ولی باور کنید امروز غریبه تر از دیروزم ...
پ.ن: حوصله ام سر رفته ... باز عادت " نوشتن و پاره کردن " اومده سراغم ....
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 10:21 توسط سلمان شجاعی زند |
|
|
هراسان شده ام دل آشوب چنان میان این معرکه اسیر که توان از کف داده ام نه به احساس پایبند و نه به عقل مرید در این جولانگاه عقل و احساس که هر دو بر عقیده خویش پافشارند فقط منم که زیر بار این فشار دست و پا می زنم ........ درد دارم آنقدر زیاد که گاه از هوش می روم ....... مانده ام که مستی به راستی می ماند یا که احساس جز هوسبازی دلی بی تاب نیست خراب تر می شوم هر روز که انتهای عشق را نمی دانم خراب تر می شوم که عقل را حاکم بر ذات خویش می دانم خراب تر می شوم که خراب تر می شوم که خراب تر .... گاهی اسیر چشمان نرگسی مست گاهی گرفتار راهی به غایت سخت ودر آخر جز خستگی و جز پشیمانی .... هیچ چه سخت می گذرد این روزهای بی تابی ....... درد دارم آنقدر زیاد که گاه از هوش می روم .......
پ . ن : به از دست دادن رفیقی گرفتارم ..... کاش داستان زندگی دوستانم انتها نداشت |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت 9:8 توسط سلمان شجاعی زند |
|
|
دست از سرم بردار ... روی قلبم بگذار قلبم بیشتر از سرم درد می کند ....
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پنجم مهر 1388ساعت 8:22 توسط سلمان شجاعی زند |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
به سراغ من اگر می آیید
خسته از رنج زمانم بی تاب چشم بر راه که کی می رسد آن صبح سپید می رود این شب تار |
|
RSS
|